شمارهٔ ۹۷
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
پاسبان خفته این دار گر بیدار بود
کی برای کیفر غارتگران بی دار بود
پرده دل تا نشد چاک از غمت پیدا نگشت
کز پس یک پرده پنهان صدهزار اسرار بود
ناتوانی بین که درمان دل بیمار خویش
جستم از چشمی که آن هم از قضا بیمار بود
در شب غم آنکه دامان مرا از کف نداد
با گواهی دادن دل دیده خونبار بود
نیست گوش حق نیوشی در خراب آباد ما
ورنه از دست تو ما را شکوه بسیار بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş