شمارهٔ ۱
ظ ظهیر فاریابی
0
Altın Yaprak
بر جهان شکرهای بسیار است
که قزل ارسلان جهاندار است
اوست آن پادشاه کز سر تیغ
خون فشاند چنانکه برق از میغ
رایش ار با فلک به کین آید
پشت خورشید در زمین آید
عالم از جود او توانگر شد
بوستان در لباس ششتر شد
نرگس از زر نهاد بر سر تاج
لاله از لعل برفکند دواج
شاخ سوسن کشید خنجر سیم
ابر بر آب ریخت در یتیم
من مسکین مستمند هنوز
همچنان بر قرار اول روز
تیر محنت بخست سینه من
بر شد از نیستی خزینه من
چون بدین گفتنم نیاز آمد
مثلی لایقم فراز آمد
عالمی بر فراز منبر گفت
که چو پیدا شود سرای نهفت
ریش های سپید را ز گناه
بخشد ایزد به ریش های سیاه
باز ریش سیاه روز امید
باشد اندر پناه ریش سپید
مردکی سرخ ریش حاضر بود
دست در ریش زد چو این بشنود
گفت ما خود درین شمار نه ایم
در دو عالم به هیچ کار نه ایم
بنده آن سرخ ریش مظلوم است
که ز انعام شاه محروم است
دولتت تا به حشر باقی باد
مهر و ماهت ندیم و ساقی باد
چه زیان دارد ار شود به مثل
در جهان کار شاعری به خلل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş