بی آن که به کس رسید زوری از ما یا گشت پریشان دل موری از ما ناگاه برآورد بدین رسوایی شوریده سر زلف تو شوری از ما
بر جهان شکرهای بسیار است که قزل ارسلان جهاندار است اوست آن پادشاه کز سر تیغ خون فشاند چنانکه برق از میغ…
دلم چون بر سر زلف تو جان بست برو عشقت در هر دو جهان بست سر زلفت چو زین حالت خبر یافت به قصد جان من جان در میان بست…
اقبل الساقی بریحان و راح هاتها تفترعن ثغرالملاح موسم عیش است در ده جام می کز جهان بی می نیاید کس فلاح…
عشق چون دل سوی جانان می کشد عقل را در زیر فرمان می کشد شرح نتوان داد اندر عمرها آنچه جان از جور جانان می کشد…
خدایگان جهان مالک رقاب امم تویی که هست زبان تو ترجمان قضا نهد مجاهز خلق تو از نفایس عطر هزارگونه بضاعت در آستین صبا…
سفر گزیدم و بشکست عهد قربی را مگر به حله ببینم جمال سلمی را بلی چو بشکند از هجر اقربا را دل بسی خطر نبود نیز عهد قربی را…
چشمی دارم همیشه بر صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست دروست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست به جای دیده یا دیده خود اوست
بگذشت ماه روزه به خیر و مبارکی پر کن قدح ز باده گلرنگ راوکی آبی که گر برابر آتش بداریش واجب شود عبادت او نزد مزدکی…
بدر دین حاکم آفاق مبارک تویی انک گلبن ملک ز تو تازه و تر بشکفته ست آستین کرمت بی غرض دنیاوی صد ره از روی جهان گرد حوادث رفته ست…
شاها در تو قبله شاهان عالم است گردون تو را مسحر و گیتی مسلم است مقصود آفرینش عالم تویی از آنک ذات مطهرت سبب نظم عالم است…
ای روی تو از لطافت آیینه روح خواهم که قدح های خیالت به صبوح در دیده کشم ولی ز خار مژه ام ترسم که شود پای خیالم مجروح
بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت که هیچکس را زیبد بدان سرافرازی شرف به علم و عمل باشد و تو را همه هست بدین نعیم مزور چرا همی نازی…
ز لفظ من که رساند به سمع خسرو شرق که ای کمینه خطابت شهنشه غازی تویی که پای تو چون در رکاب عزم آید چو آفتاب ز قدرت بر آسمان تازی…
ایا شهی که گشاده ست چرخ پیروزه در آستان تو درهای فتح و پیروزی دلی که آتش قهرت بسوخت تا به ابد نیایدش پس از آن از زمانه دلسوزی…
15 / 306 gösteriliyor