شمارهٔ ۷۲

ظ ظهیر فاریابی
0 Altın Yaprak
پناه ملک جهان تاج بخش روی زمین تویی که نعمت تو هست بر خلایق عام به داغ قهر تو منقاد گشت دیو و پری به طوق حکم تو گردن فراشته دد و دام مزاج سرعت عزم و ثبات حلم تو بود که باد را حرکت داد و خاک را آرام به موضعی که تو بر تخت حکم بنشینی ستاره آنجا معزول گردد از احکام به روز صید ببخشای بر و حوش و طیور که چون عدوی تو سرگشته مانده اند به دام نه در حمایت جاه تو می زنند نفس نه در چراگه عدل تو می کنند کنام به روز معرکه مهمان خنجرت بودند که کاسه کاسه سر بود و خوان اساس عظام روا مدار که خونشان بریزی از پی آن که خون مهمان هرگز نریختند کرام قبول دست تو بس نیست باز را که کند طمع به کبک مرقع لباس طرفه خرام سوار گشته به عهد تو یوز وانگه نیز به قصد آهوی مشکین نفس گشاید کام خدایگانا دانم که منهی اقبال ز سر قصه من کرده باشدت اعلام نخست ره که رسیدم به حضرتت گفتم که روزگار مساعد شود زمانه غلام سه سال دیگرم از بعد آن جهان لییم به تهمت هنر افکند زیر پای لیام هنوز مدت محنت نرفته بود به سر هنوز دور حوادث نگشته بود تمام کنون ملازم این آستانه ام تا چرخ به عمر عاریتی مر مراکند الزام سیاه رویی عیشم مبین که از معنی به زیر هر سخنم لعبتی ست سیم اندام کسی که سحر حلالست سر به سر سخنش چرا عنایت خسرو برو شده ست حرام ز دست حادثه تا کار من به جان نرسد گمان مبر که به صدر تو آورم ابرام چو من کسی به چنین حالتی فرو ماند جهانیان ز تو بینند این نه از ایام درین سه سال که از درگه تو بودم دور به هیچ صنعت و شغلم کسی نداند نام به هر مقام که خواهی مرا فرود آور که من نه برگ سفر دارم و نه ساز مقام

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.