شمارهٔ ۱۱
ا ابوالحسن فراهانی
0
Altın Yaprak
بی گل روی تو بر ما جام صهبا آتش است
در نظر آب است اما در سویدا آتش است
دور از او تا جام بر لب می نهم می سوزدم
می که با او آب حیوان است تنها آتش است
جلوه معشوق بر هرکس به قدر حال اوست
آنچه گل بینی تو بر بلبل سراپا آتش است
گریم و نالم به یاد لعل رخسارش مرا
در فراقش کار گه با آب و گه با آتش است
گریه افزون می کند سوز دل صدپاره را
من نمی دانم که آب است اشک من یا آتش است
آه عالم سوز خواهم اشک خونین گو مباش
کی کند پروانه رغبت آب را تا آتش است
آب چشم و آتش دل هردو می سوزد مرا
ای خوشا پروانه کو را خصم تنها آتش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş