شمارهٔ ۱۹
ا ابوالحسن فراهانی
0
Altın Yaprak
جفا کن تا توانی برق من خرمن نمی سوزد
برین آتش که دامن می زنی دامن نمی سوزد
بر گبر و مسلمان سوختم من آتشم آتش
که پیش هرکه می سوزم دلش بر من نمی سوزد
چنان از گریه تر کردم شب هجر تو پیراهن
که گر آتش زنم بر خویش پیراهن نمی سوزد
مگر نگرفت خونم دامن پاک ترا ورنه
چرا از گرمی خون منست دامن نمی سوزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş