شمارهٔ ۲۶
ا ابوالحسن فراهانی
0
Altın Yaprak
دل به چین زلف بندم چین ابرو چون بپاید
زآن که چیزی کان نپاید دل به او بستن نشاید
گفتمش بنشین زمانی تا مگر سیرت به بینم
گفت چون خورشید بنشیند دگر کی رخ نماید
ای که می گویی شبت را روزی از پی هست یا رب
روز من از پی نیاید هرچه می آید بیاید
بلبل از بیرحمی گل می کند فریاد و افغان
باغبان کز درد واقف نیست گوید می سراید
آمدی ممنونم اما گوییا ره کرده ای گم
گر نه لیلی ره کند گم بر سر مجنون نیاید
گرچه منع از گریه کردی زخم ها در دل افکندی
گر خدا یک دربه بندد صد در دیگر گشاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş