شمارهٔ ۵ - بند پنجم
ا ادیب الممالک فراهانی
0
Altın Yaprak
ای خطت چون تازه سنبل وی رخت چون تازه ورد
سنبل از رشک تو پیچان لاله از رنگ تو زرد
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
از رمل این قطعه برخوان با نوای شادورد
اردکان قسمی از اشکال نجوم و خشم ارد
انعکاس و انده و طیب و سپهر و مهر گرد
میخ کردن سکه باشد گرد نامه نقش آن
جرمزه می دان سفر کردن مسافر رهنورد
کژف قیر و زاک شب شربین همان قطران بود
هست دارو زرده زرچوبه منافق گوش زرد
مشتری برجیس دان مریخ شد رزبادراد
مانک ماه و زهره بیدخت است و هاله شادورد
لمس را می دان پساویدن پژوهش جستجو
تاخ ناف و صید کرد و درشکست او را شکرد
کاردالی طلع و تارونه غلاف طلع دان
برشیان دارو عصاالراعی است یعنی سرخ مرد
تکمه دان اخگوژنه سنهار باشد زن پسر
کشه خط مکتوب نامه فر و شوکت دار و برد
بایش ایجاب است و رانش سلب و جاور حال شد
جاوری تبدیل دان پرماس لمس و پهنه لرد
رمز را پرخیده می دان واپرخیده صریح
همچنین جفت واجفت آمد به معنی زوج و فرد
دوله برهون و منش طبع و دما باشد مزاج
سومه دان حد و طرف اصل و تنه بیخ است و نرد
هم نماری دان اشارت هم ضمیر آمد کشاک
هم درآمدجای مصدر اسم نام و فعل کرد
نحل زیبود است و رسمو کارتن باشد رجال
با سعادت بختیار و بافتوت رادمرد
رهبر و فرنود و روشنگر همی باشد دلیل
پیچ و تاب و جنگ و مانند و نکو باشد نورد
هست هوتخشان کشاورز و بود ورزاو گاو
مرد روزستار صنعت پیشه و جنگی نبرد
اعتقاد آمد نمشته هم معاذالله ژکس
هست سوگیری حمایت مهر رخشان روزگرد
آنچه از گیسو نگیرد پیچ و خم فرخاک دان
وآنچه از اشجار در پیراستن برند گرد
شیم شیخ و خواجه ایشی بی بی و بانوستی
خلسه فرزنشاد باشد طاعن السن سالخورد
هست مزکت مسجد و شد سنجرستان خانقاه
هم کنشت آمد کلیسا هم تموزی خانه غرد
پیشوا را مقتدا دان مقتدی پی شو پس ایست
پیره و پوران خلیفه مرغزار آمد جغرد
چار نادر چار عنصر هفت گردون هفت مام
چار آمیزه طبایع هفت قراء هفت مرد
هم سه پور آمد موالید آخشیان چار ضد
قهری و قسری است شمپوری معاون پایمرد
شد بیوکانی طوی دغدو بیوک آمد عروس
مام زن خشتامن و وردک جهاز اورنگ جرد
چرخه دوراست و تسلسل زنخه و دشمیر ضد
ارمغان و تحفه نوراهان عراضه راهورد
دان پذیرا را هیولی ماهیت او چیزی است
زبده اروند است و میناگون سپهر لاژورد
هم سمیز آمد دعا چشمیده را منظور دان
لای و تاه رخت و خواب مخمل و بیری است پرد
هست پودات و سترسا آنچه بشناسی به حس
هم کسی باشد تعین همتراز و هم نبرد
فوطه را می دان بروفه هم دزک دستارچه
ضلع دنده گفت شانه مازه پشت و رنج و درد
هم کژه باشد لهاة و هست کوشک لوزتین
دژپه و دژپیهه دشپل ناملایم نانورد
صدقه ارزانش مسلم نیز ارزانی بود
بشم و ژاله شبنم و یخچه تگرگ و برد سرد
بش بود کشتی که اندر دیم زار آید به بار
کهپرک وغد و جوال کهکشان باشد الرد
یتو یعنی لاد بر این را علیهذا شمر
رشت گچ آگور آجر کلس آهک سنگ برد
رشوه بدگند است و ریماهن بود خبث الحدید
پس خماهن دان حدید و مرد اشکمخواره ژرد
ذرع از تازی گز است از پارسی متر از فرنگ
ساژن از روسی بود وز انگلیسی هست یرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş