شمارهٔ ۶۷ - غزل ناتمام
ا ادیب الممالک فراهانی
0
Altın Yaprak
نه طاقتی که بماند دل من از طلبش
نه جریتی که شود تن روانه در عقبش
شبی به بستر من خفته بود و جان مرا
نبود جریت یکبوسه از دو لعل لبش
چرا روی ز پی او دلا بدین جریت
مگر تو غافلی از صلح و قهر بی سببش
نمود دعوی جریت به عاشقی فرهاد
که عشق کوفت سرش را به سنگ و گردابش
مشو دلیر بشیرین زبانی خوبان
که هست خنده شیر از فزونی غضبش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş