شمارهٔ ۱۰۱۲
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
ظن مبر کز دود دل پیشت شکایت می کنم
با تو از بیداد بخت خو حکایت می کنم
من که باشم کآرزو باشد به پابوست مرا
از سگانت التماس این عنایت می کنم
نامت از غیرت نگویم لیک مقصودم تویی
قصه شیرین اگر گاهی روایت می کنم
گرچه قصد جان من دارد سگت با این همه
ترک جان می گیرم و او را حمایت می کنم
کعبه مقصود را اهلی نهان کردن ز خلق
غایت جهل است و من سعیی به غایت می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş