شمارهٔ ۱۰۱۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
گلزار عشق چون تو نهالی نیافته
رخسار حسن همچو تو خالی نیافته
جز ابروان به روی تو هرگز منجمی
بر آفتاب بدر هلالی نیافته
چندی حکیم نقطه موهوم جست و باز
غیر از دهان دوست خیالی نیافته
میخواست حسن دوست که تا جلوه ای کند
جز عرصه خیال مجالی نیافته
مجنون بدانش آنکه نه دیوانه تو شد
عاشق نباشد آنکه کمالی نیافته
صد دوره زد سپهر و مه و سال پس ندید
خوشتر ز وقت وصل تو سالی نیافته
با اینکه خضر خورده زلال حیات را
چون لعل دلکش تو زلالی نیافته
چندانکه آدمی و ملک وصف کرده عقل
مانند تو فرشته خصالی نیافته
پروانگان ز پرتو شمع تو سوختند
آشفته ات چرا پر و بالی نیافته
نور خدا در آینه اولیا بتافت
همچون علی جلال و جمالی نیافته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş