شمارهٔ ۱۰۲۲
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
هرگز از بخت نیامد قدحی در دستم
که به دیوانگی عاقبتش نشکستم
وه که چندان به رخ جام من باده پرست
روزن دیده گشادم که در دل بستم
خواهم آن کنج فراغت که کس از دشمن و دوست
نکند یاد که من نیست شدم یا هستم
گرد آن شمع چو پروانه بسی گشتم لیک
تا به هستی خود آتش نزدم ننشستم
سوخت اهلی دلم از عاقبت اندیشی خود
ترک خود کردم و از آه و ستم وارستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş