شمارهٔ ۱۰۴۷
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
شدم بازیچه طفلان که در هرجا که بنشینم
صد آهوچشم چون مجنون به گرد خویش می بینم
شبی خواهم به بزمت آیم آن ساعت که می نوشی
حریفان تو برخیزند و من تا روز بنشینم
نخواهم کس نشیند در رهت کز پا کشد خاری
بهل تا خاک راهت را به مژگان جمله برچینم
به نازم می کشی پنهان و گر قصدم کند غیری
نمایی مهربانی ها که دشمن میرد از کینم
به نومیدی خوشم اهلی کزین تلخی فرو خوردن
خوش آید دردمندان را حکایت های شیرینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş