شمارهٔ ۱۳۴۲
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
میان خلق می خواهم که توسن بر سرم تازی
تن فرسوده ام در چشم مردم توتیا سازی
حدیث آتش انگیزت چنان سرگرم خویشم کرد
که گویی گر سخن با غیر آتش در من اندازی
طبیب دردمندانی ولی مغروری حسنت
چنان دارد که با بیمار خود هرگز نپردازی
ازین آهسته تر می رو که می تازی سمند آخر
ترا با گو بود بازی حریفان را به سر بازی
دعای عاشقان تعویذ معشوق است از آن اهلی
به عشق خویش می نازد تو گر بر حسن می تازی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş