شمارهٔ ۴۳
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
شیشه پر از زهر چند چرخ ستم پیشه را
کیست که سنگی زند بشکند این شیشه را
رهزن نقد حیات جز غم و اندیشه نیست
می خور و در کنج دل ره مده اندیشه را
شعله شوقت که زد در رگ و جان آتشم
در تن من همچو شمع سوخت رگ و ریشه را
مست سر کوی تو جان به رقیبان نداد
کی به سگان می دهد شیر تو سر بیشه را
از تبر کوهکن آتش از آن می جهد
کز شرر آه او سوخت دل تیشه را
اهلی اگر کوته است دست تو از دامنش
بخت ندارد بلند دست تهی کیسه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş