شمارهٔ ۴۸۴
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
زان پری ما را دل دیوانه رسوا می کند
این چه رسوایی است این دیوانه با ما می کند
ای که می گویی ز افغان چند غوغا می کنی
من خموشم عشق او در سینه غوغا می کند
یار پروای شهیدان محبت کی کند
صدهزاران کشته است آنجا که پروا می کند
تا بسوزد خرمن صبر مرا آن شهسوار
نعل اسبش آتشی از سنگ پیدا می کند
لعل آن شیرین دهان را خنده هم در چاشنی است
قطع جانم آن لب شیرین نه تنها می کند
اضطراب من چو مرغ بسمل او را خوش بود
من به خون می غلتم و آن مه تماشا می کند
همچو آهو می رمند از عاشقان خوبان شهر
اهلی از این غم چو مجنون رو به صحرا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş