شمارهٔ ۴۹
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
از بس که خورم بر جگر از طعنه سنان ها
خون شد جگر ریش من از زخم زبان ها
دانی که چه بس تیر نهان خورده ام از تو
پیش آی که تا باز دهم با تو نشان ها
من با تو چه گویم که زمانی که تو آیی
بی خود شوم از شوق وصال تو زمان ها
آن چشم و چراغی که به بالین تو تا روز
سوزد همه شب شمع صفت رشته جان ها
مرغ دلم از جای شد آن لحظه که از ناز
ابروی بلند تو برآورد کمان ها
شاهان همه رندان در میکده گشتند
یعنی که چنین ها شود از عشق چنان ها
امروز عیان شد که نداری سر اهلی
بیچاره غلط داشت به مهر تو گمان ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş