شمارهٔ ۴۹
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
هر جور که بر عاشق بی سیم توان کرد
امروز بتم بر من سرگشته چنان کرد
از بس که ستم کرد به من بر چو مرا دید
شرم آمدش از روی من و روی نهان کرد
گفتم که چنان کن که دلم خون شود از غم
تقصیر نکرد الحق و بشنید و چنان کرد
گفتی که بده شرح که خود با تو چه کرد او
ای دوست چه گویم که نه این کرد و نه آن کرد
گفتا به دلی بوسه بداد و بستد دل
بنگر که درین بیع که سود و که زیان کرد
گفتم به دلی نیست گران هم بتوان ساخت
از دل چو بپرداخت سبک قصد به جان کرد
گفتم غم جانم خور و درمان دلم کن
گفتا که چنان گیر چنین نیز توان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş