شمارهٔ ۵۴۰
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل می کند
از جمال گل قیاس حال بلبل می کند
هر کرا چون کوهکن بار غم از شیرین لبی است
لاجرم گر کوه غم باشد تحمل می کند
پاکبازان از صفا آیینه اند و مدعی
صورت آلوده خود را تخیل می کند
عاشقی کز زهره رویان دل به وصل آلوده کرد
گر ملک باشد که عشق او تنزل می کند
از فریب آهوی چشمش مشو غافل که او
حال ما می داند و عمدا تغافل می کند
جز به خاک کوی او اهلی نیارد سر فرو
آسمان بیهوده این عرض تجمل می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş