شمارهٔ ۵۴۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
حال ما خواهی بدانی زلف خوبان را ببین
شور خس را گر ندانی موج توفان را ببین
گرد راهش گو بیا و چشم گریان را ببین
ای نسیم از کوی او برخیز و توفان را ببین
رنجها باید کشیدن تا دلی آید بدام
پیچ و تاب حلقه زلف پریشان را ببین
زنده دل را منع خود از فیض بخشی مشکل است
گریه بی اختیار تو بهاران را ببین
روز و شب بر گریه بی اختیارت بهر نان
خنده بی اختیار برق و باران را ببین
شد مقدم واعظ آن کو بر قدمها سر نهاد
شاهد این حرف حالی تیر و پیکان را ببین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş