شمارهٔ ۵۴۵
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
چشم زناز یوسفش سوی پدر نمی فتد
ناز ببین که بر پدر چشم پسر نمی فتد
منتظرم ولی تو کی چشم بچشم من کنی
کاین دو ستاره را بهم هیچ نظر نمی فتد
چون تو ز در درآمدی باش که جان فدا کنم
زانکه بجان ازین به ام کار دگر نمی فتد
از کف ساقیی چو تو باده مستی این چنین
سنگ بود نه آدمی هرکه بسر نمی فتد
دام فسون نهاده ام در ره آرزو ولی
صید مراد را بمن هیچ گذر نمی فتد
همدم اهل راز شو بند قبای ناز را
باز گشا که از میان راز بدر نمی فتد
اهلی اگر برافکند خانه عمر سیل غم
چون تو بعشق زنده یی نام تو بر نمی فتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş