شمارهٔ ۵۴۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو
کار ما بالا گرفته از قد و بالای تو
جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زر
با وجود مفلسی من چون کنم سودای تو
خاک پایتکوری دشمن به چشمم توتیاست
ور ز من باور نداری بین به خاک پای تو
نور چشم من تویی چشمم به رویت روشن است
من نمی خواهم به جز در دیده خود جای تو
صورت چشمی ست نرگس لیکن او را نور نیست
ور نه شرمی داشتی از نرگس رعنای تو
جان شیربن می نماید تلخ در پیش لبت
این تمتع دارم از شیرینی لبهای تو
درد هجرانت به نقد امروز ناصر را بکشت
این زمان سودی ندارد وعده فردای تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş