شمارهٔ ۱۰۹
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
پیمان شکنا بر سر پیمانت نمی بینم
طغرای وفا بر سر فرمانت نمی بینم
از تو گله ها دارم در خون دل آغشته
تا عرضه کنم بر تو خندانت نمی بینم
از غایت حسن تو در غیرت چشم خود
پیدات نمی یابم پنهانت نمی بینم
گرچه ز تو می گویم در گفت نمی آیی
ورچه به توام زنده چون جانت نمی بینم
تا خود چه سواری تو کز غایت چالاکی
جز بر دل و بر دیده جولانت نمی بینم
در خوبی و چالاکی چون شعر اثیری تو
الا دل تنگ او میدانت نمی بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş