در امثال عجم گویند خسرو هم نکو داند که روز اول و آخر نکو دارند مهمان را
گر رشک برد فرشته بر پاکی ما گر دیو کند ننگ ز بی باکی ما ایمان بسلامت به در مرگ بریم احسنت زهی چستی و چالاکی ما
ای بمدح تو منتظم کرده فکرتم خاطر پریشان را پس بپای تو در فشانده همی زیور نظم گوهر افشان را…
چه خرمی ست که امروز نیست زنگان را چه فرخی ست کزو بهره نیست کیهان را بهار و کام طرب تازه می کند دل را ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را…
زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را چو چابک دست معماری است لطفت عالم جان را ز ابر طبع لؤلؤ بخش و باد لطف تو بوده به روز مفلسی بنشانده ای دریا و عمان را…
به دانه ایست خالت افتاده در زنخدان باید که گوش داری ز آسیب روزگارش
تا عاقله ما دل دیوانه ماست یک درد نشان ده که نه هم خانه ماست هر درد که ساغر جهان حصه کند چون درنگری نصیب پیمانه ماست
در جهان هفت خصال است پسند حکما که از آن هفت فراترعددی با من نیست چو بمطعوم در آیی بسوی گوشت گرای که بدن را به ازاو هیچ غذا ممکن نیست…
در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست خون می خورم از غصه و سامان نطق نیست آمد به فذلک ز غمت دفتر عمرم گر مابقی ای هست به جز یک دو ورق نیست…
در خون دل نشاندم روی ازفراق رویش قدی چو سرو گردم موی از فراق رویش جویی است ز آب خضرش در چشمه لب من بر شیب رخ براندم جوی از فراق رویش…
دوش چون راند عرصه گردون این سبک پای کره ی گلگون بی قلم گشت صنع چابک دست نقش بند بساط بوقلمون…
ای عشق یکزمان زدل من نفورباش ای دل چو عاشقی به بلاها صبور باش عشق آتشی است کاب دودیده شراراوست دادمت پند و گفتمت زین کاردور باش…
امروز نشاطی است درافلاک و درارکان کز مهر گهر زای ارم شد حرم کان و ز دیده شعاعی قمر از عارض شعری نوشیده زلالی خضر از چشمه حیوان…
مهمان تو آمد دل در باغ رضا خوان کش وین مرغ سخندان را در پای سلیمان کش در شبروی جانت جاسوس سکندر شو شبدیز فلک خور را در چشمه ی حیوان کش…
ای روی تو عید عالم جان خلقی ز تو روزه دار حرمان خون ریختن اختیار کرده بر کیش غم تو عید قربان…
15 / 467 gösteriliyor