شمارهٔ ۱۳
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
یا رب آن ماه تمام آن من است
که به قد سرو خرامان من است
با سر زلف پریشان همه روز
در پی کار پریشان من است
عمر جاوید طمع می دارم
که لبش چشمه ی حیوان من است
آن لب آن لب که شکر بنده ی اوست
کس چه داند چه به دندان من است
غمزه او همه کفر است ولیک
کفر او بهتر از ایمان من است
از سگ کوی وی ام نیست دریغ
سخنش کز همه در جان من است
من که دیوانگی ام از سر اوست
زلف او سلسله جنبان من است
جرم زنجیر وی است اینکه ز غم
پیرهن بر تن زندان من است
اینکه در پای صد اندوهم گشت
هم دلی بی سر و سامان من است
این همه هست و همی گوید اثیر
یا رب آن ماه تمام آن من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş