شمارهٔ ۲۲
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
با دل بد عهد تو گل به سر دامن است
گنبد نیلوفری در یک پیراهن است
یک نفس آخر بدار گر نه چو چرخ بلند
گرد جهان گشتنت بهر ستم کردن است
معدن گوهر شده است بی تو دو چشمم ولیک
آن لب یاقوت رنگ گویی از این معدن است
مرغ دلان را بسی صید کنی تا به شکل
زلف تو چون پای دام خال تو چون ارزن است
طره می گون تو تیره کند آب من
نزد من احوال او همچو رخت روشن است
شد دل او هم سوار در رخم او گرچه دید
کان شب خورشید نعل همچو فلک توسن است
از تو در آویختم همچو قبای تو زانک
خون من و جیب تو هر دو در آن گردن است
مشتری وصل تو گر بفروشی منم
نقدم اشک و حسب جنسم جان و تن است
طنز کنی کای اثیر هم سخن آورده یی
بیش تو شرمی مدار که این سخنت با من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş