شمارهٔ ۳۳
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
من خاک چنان بادم کو زلف تو جنباند
در آتشم از آبی کاندام تو را ماند
مه در گرو خوبی از عکس بناگوشت
ششدر بفره خواهد اول بر او راند
توفیر دل و دیده از روی تو این باشد
کاین بیند و خون گرید آن خواهد و نتواند
چشمت چو مرا بیند گوید که بننشینی
تا غمزه خونخوارم جاییت بننشاند
زینسان که به بیدادی تو دست بر آوردی
جز یارب مظلومان دست تو که پیچاند
دردت چه نهان دارم کز تخته رخسارم
هرکس که مرا بیند چون آب فرو خواند
گویند نمی داند حال تو اثیر آن بت
من صنعت او دانم می ریزد و می داند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş