شمارهٔ ۴
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
مدامم ده که ایامم مدام است
شکار عیش را ایام دام است
بیاور باده ای کز وی دو قطره
خرابی دو عالم را تمام است
چه در بند حریفی باده را باش
حریفی باده ات آسوده جام است
ز هشیاری به مستی راه دور است
ز مستی تا به هشیاری دو گام است
اگر عقل است بر جانت عقال است
وگر شرع است بر طبعت زمام است
کسی کاین بندها بگشاید از تو
نه پیوندی در او گویی حرام است
ندانم تا ورای سازگاری
گناه باده مسکین کدام است
تو گر تندی ز نخوت باده تند است
تو گر رامی ز الفت باده رام است
وگر جنسی همی جویی موافق
قدم در نه تو خامی باده خام است
به می مطلق شود هر کو اسیر است
به می بالغ شود هر کو غلام است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş