شمارهٔ ۸۳
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
تو را اگر تو تویی عالمی شکار بود
به عهد تو علم فتنه آشکار بود
تو یک کنار و دو بوسه ز دل برون کن و بس
خرد به قاعده خود در میان کار بود
به نیم جرعه دلم را خراب کرد غمت
خوش است گرچه سرم در سر خمار بود
نبود سیم و بشد روزگار بر دین سست
که کار خوب به سیم و به روزگار بود
جهان بگیرد حسن تو هیچ می دانی
سپاه عقل به یک بار تار و مار بود
براق حسن تو هرجا که دید میدان ساخت
چو یک وفاش در این شغل دستیار بود
بر آن بساط که لعل تو گوهر افشاند
که را رواستی روح پرنثار بود
تو چون به کاری و از بهر بی نظیری تو
مرا نشاید کم کار چون به کار بود
ندیم عشق تو را با دلم چه حاجت هاست
گه اش به غم بکشد گاه غمگسار بود
ز شحنه ی ستم تو اثیر جان نبرد
مگر که در کنف عدل شهریار بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş