شمارهٔ ۹
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
بی روی تو روی خرمی نیست
در عشق تو جای بی غمی نیست
جز با سر زلف تو فلک را
در شیوه جور همدمی نیست
گفتی که به حکم توست دل را
کاندر سخن تو محکمی نیست
بس محرومم ز خدمت تو
در شهر تو رسم محرمی نیست
نقدی است شگرف عشوه تو
چندانکه همی دهی کمی نیست
مستانه تویی چنین یک اهل
در هفت نشیمن زمی نیست
گشتیم به باغ دهر چون باد
یک شاخ بر آب خرمی نیست
خشک است نهال شادی ای چشم
دریاب که وقت بی نمی نیست
این ریش که بر دل است ما را
در ساختن است مرهمی نیست
یا در عالم نماند مردم
یا رسم وفا و مردمی نیست
شک نیست که این رباط خاکی
منزلگه هیچ آدمی نیست
چتوان کردن اثیر می ساز
کز دهر امید خرمی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş