غزل شمارهٔ ۲
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را
ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم تو را
زین جور بر جانم کنون دست از جفا شستی به خون
جانا چه خواهد شد فزون آخر ز آزارم تو را
رخ گر به خون شویم همی آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی یادی بود کارم تو را
آب رخان من مبر دل رفت و جان را درنگر
تیمار کار من بخور کز جان خریدارم تو را
هان ای صنم خواری مکن ما را فرا زاری مکن
آبم به تاتاری مکن تا دردسر نارم تو را
جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری روزی وفادارم تو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş