غزل شمارهٔ ۲۰۹
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
بیا تا ببینی که من بر چه کارم
نیایی میا برگ این هم ندارم
به جانی که بی تو مرا می برآید
چه باید جهانی به هم برنیارم
دلی دارم آنجا نه بی پای مردم
غمی دارم آنجا نه بی دستیارم
مرا گویی از عشق من بر چه کاری
اگر کار این است بر هیچ کارم
منم گاه و بی گاه در دخل و خرجی
غمی می ستانم دمی می سپارم
غمت با دلم گفت کز عشق چونی
نفس برنیاورد یعنی که زارم
چه گویی غم تو بدان سر درآرد
که در سایه دولتش سر برآرم
فراقا به روز خودت هم ببینم
اگر هیچ باقی است بر روزگارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş