غزل شمارهٔ ۷
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
از دور بدیدم آن پری را
آن رشک بتان آزری را
در مغرب زلف عرض داده
صد قافله ماه و مشتری را
بر گوشه عارض چو کافور
برهم زده زلف عنبری را
جزعش به کرشمه درنوشته
صد تخته تازه کافری را
لعلش به ستیزه در نموده
صد معجزه پیمبری را
تیر مژه بر کمان ابرو
برکرده عتاب و داوری را
بر دامن هجر و وصل بسته
بدبختی و نیک اختری را
ترسان ترسان به طنز گفتم
آن مایه حسن و دلبری را
کز بهر خدای را کرایی
گفتا به خدا که انوری را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş