غزل شمارهٔ ۷۱
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
دلبر هنوز ما را از خود نمی شمارد
با او چه کرد شاید با او که گفت یارد
جانم فدای زلفش تا خون او بریزد
عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد
جان را چه قیمت آرد گر در غمش نسوزد
دل را محل چه باشد گر درد او ندارد
گیتی بسی نماند گر چهره باز گیرد
زنده کسی نماند گر غمزه برگمارد
آوازه جمالش دلها همی نوازد
لیکن بر وصالش کس را نمی گذارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş