غزل شمارهٔ ۷۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
بیا که عمر من خاکسار می گذرد
مدار منتظرم روزگار می گذرد
بیا که جان من از آرزوی دیدارت
به لب رسید و غم دل فگار می گذرد
بیا به لطف ز جان به لب رسیده بپرس
که از جهان ز غمت زار زار می گذرد
بر آن شکسته دلی رحم کن ز روی کرم
که ناامید ز درگاه یار می گذرد
چه باشد ار بگذاری که بگذرم ز درت
که بر درت ز سگان صد هزار می گذرد
مکش کمان جفا بر دلم که تیر غمت
خود از نشانه جان بی شمار می گذرد
من ار چه دورم از درگهت دلم هر دم
بر آستان درت چندبار می گذرد
ز دل که می گذرد بر درت بپرس آخر
که آن شکسته بر این در چه کار می گذرد
مکش چو دشمنم ای دوست ز انتظار بیا
که این نفس ز جهان دوستدار می گذرد
به انتظار مکش بیش از این عراقی را
که عمر او همه در انتظار می گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş