غزل شمارهٔ ۷۴
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
دلم را انده جان می ندارد
چنان کاید جهانی می گذارد
حدیث عشق باز اندر فکندست
دگر بارش همانا می بخارد
چه گویم تا که کاری برنسازد
چه سازم تا که رنگی برنیارد
چه خواهد کرد چندین غم ندانم
که جای یک غم دیگر ندارد
به زاری گفتمش در صبر زن دست
اگر عشقت به دست غم سپارد
مرا گفتا ترا با کار خود کار
مسلمان مردم این را دل شمارد
بنامیزد دلم در منصب عشق
به آیین شغل هایی می گذارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş