قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ - در مدح عزیزالدین طغرائی

ا انوری ابیوردی
0 Altın Yaprak
خرد را دوش می گفتم که ای اکسیر دانایی همت بی مغز هشیاری همت بی دیده بینایی چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی کسی کاندر جهان بی هیچ استکمال از غیری جهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی زمان در امتثال امر و نهی او چنان واله که ممکن نیست در تعجیل او گنج شکیبایی زمین در احتمال بار حلم او چنان عاجز که صد منزل هزیمت شد از آن سوی توانایی در آمد شد به چین دامن همت فرو رفته غبار نیستی پذرفتن از گردون مینایی چنان عالی نهاد آمد ز رفعت پایه قدرش که گردونیست بیرون از نهم گردون خضرایی نظام عالم از تایید قدر او پدید آمد وگرنه غوطه دادستی جهان را موج رسوایی ز حسن یوسف آرایش به مصر چرخ چارم در دل خورشید با یک خانمان درد زلیخایی به جذب همت ار دور زمان را باز گرداند کند امروز بر عکس توالی باز فردایی گر از حزمش قضا سدی کشیدی بر جهان شامل نکردی روزگار اندر حریمش عمر فرسایی وگر بر آسمان حلمش به حشمت سایه افکندی زمان را دست بودی بر زمین در پای بر جایی حریم حرمتش در ایمنی آن خاصیت دارد که از روی تقرب گر به خاکش رخ بیالایی به خاک پای او یعنی ردای گردن گردون که از ننگ تصرف کردن گردون برآسایی هوا با آب گفتا گرد خیل موکب او شو اگر خواهی که چون آتش سراندر آسمان سایی بهار دولت او آن هوای معتدل دارد که گردون خرف را تازه کرد ایام برنایی به دست آرد ضمیرش ز آفرینش نسخه روشن اگر یک لحظه در خلوت سرای فکرتش آیی نه از موجست قلزم را شبانروزی تب لرزه ز طبع اوست تا چون می کند کانی و دریایی ز بس کز غصه طبعش تفکر می کند شبها شدست اندر عروق لجه او ماده سودایی ببیند بی نظر نرگس بگوید بی لغت سوسن اگر طبعش بیاموزد صبا را عالم آرایی اگرنه فضله طبعش جهان را چاشنی بودی صبا در نقش بستان کی زدی نیرنگ زیبایی چو نیسان گر کنار خاک پرگوهر کند شاید چو سوسن محض آزادی نه چون گل عین رعنایی زنطقش در خوی خجلت روان صاحب وصابی ز دستش در طی نسیان رسوم حاتم طایی قضا هر ساعتی با دست او گوید نه تو گفتی که در بخشش نه دینی مطلبی دارم نه دنیایی ولیکن در کرم واجب بود درویش بخشودن چو کان درویش گشت از تو چرا بر وی نبخشایی چو این اوصاف نیکو حصر کردم با خرد گفتم برین دعوی که برخیزد درین معنی چه فرمایی خرد زان طیره گشت الحق مرا گفتا که با من هم به گز مهتاب پیمایی به گل خورشیداندایی عجب تر اینکه می دانی و می دانی که می دانم پسم هر ساعتی گویی نشانی باز ننمایی گرم باور نمی داری نمایم چون که بنمایم عزیزالدین طغرایی عزیزالدین طغرایی الا تا گاه درگاهش بود گاهی در افزایش ذراغ روز و شب همواره در تاریخ پیمایی از آن کاهش نصیب دشمنش جان کاستن بادا وزان افزایش او را تا قیامت زینت افزایی به هر کاری که روی آورده خصمش گفته نومیدی ترا این کار برناید تو با این کار برنایی

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.