شمارهٔ ۲۱۰
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
دوستی در سمر کتابی داشت
یک دو صفحه به پیش من برخواند
که فلان شخص در فلان تاریخ
به یکی بیت بدره ای بفشاند
وان دگر پادشه به یک نکته
عالمی را فراز تخت نشاند
گفتم ای دوست نرهاتست این
این سخن بر زبان نشاید راند
آخر این قوم عادیان بودند
که خود از نسلشان کسی بنماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş