شمارهٔ ۹۴ - لطیفه
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
صاحبا ماجرای دشمن تو
که کسش در جهان ندارد دوست
گفته ام در سه بیت چار لطیف
زان چنانها که خاطرم را خوست
طنز می کرد با جهان کهن
در جهان گفتیی که تازه و نوست
رنگ او با زمانه درنگرفت
رونق رنگ با قیاس رکوست
روزگارش گلی شکفت و برو
همچو بر باقلی کفن شد پوست
آسمان در تنعمش چو بدید
گفت اسراف بیش از این نه نکوست
همچو ریواج پروریده شدست
وقت از بیخ برکشیدن اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş