شمارهٔ ۳۳۸ - در عذر غیبت از مجلس مخدوم
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
من بدعهد را چه می گویی
هرچه گویی سزای آن هستم
حاکم ار جرم من بود مردم
داور ار لطف تو بود جستم
لطف باری بریده باد از من
تا به خدمت چرا نپیوستم
می ندانم ز پای سر زین غم
تا برفت آن سعادت از دستم
خواستم تا بیایم و گویم
کز حریفان دینه چون رستم
به سر تو که ذات هشیاریست
که هنوز این زمان چنان مستم
که گشادن نمی توانم چشم
وین قوافی به حیله بربستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş