شمارهٔ ۳۳۸
س سعیدا
0
Altın Yaprak
رود یوسف دگر در چه گر آن مشکین رسن آید
تکلم می کند هر مرده گر او در سخن آید
ید بیضای او ز اعجاز خود مه را قلم کرده
مرکب می کند خطش اگر مشک ختن آید
نسیم باغ شرعش جان و دل را تازه می دارد
شود به خسته زهری اگر در این چمن آید
مسیحا انتظار حکم او بر آسمان دارد
سلیمان می شود در دین او گر اهرمن آید
هر آن کاو دید اول روی او صدیق اکبر شد
که تا ترکیب صدق غیر با وجه حسن آید
عمر تریاق فاروق است زهر مار نفست را
ز نامش می گریزد گر به خواب آن راهزان آید
ز ماهی تا به مه از مرد و زن فریاد برخیزد
در آن روزی که حیدر با حسین و با حسن آید
سعیدا هر چه می گوید ز جانان است یا از جان
که کافر باد آن قلبی که جز این در سخن آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş