شمارهٔ ۱۶۰ - در شکایت دهر
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
جور یکسر جهان چنان بگرفت
که همی بوی عدل نتوان برد
وز بزرگی که نفس حادثه راست
می شناسم که فاعلیست نه خرد
وز طریق دگر شناخته ام
که ره جور جابران بسپرد
ماند یک چیز اینکه او چو بکرد
تخته دیگران چرا بسترد
نه همه مغز به که لختی پوست
نه همه صاف به که بعضی درد
ور تو بر اتفاق و بخت نهی
چون کلاهی ببایدش زد و برد
عقل آغاز کار کم نکند
نه در این ماجرا کم است از کرد
وانکه قسمی به خویشتن بربست
خویشتن را شریک ملک شمرد
وانکه دست از چرا و چون بکشید
وقت تسلیم هم قدم نفشرد
خواجه دانی که چیست حاصل کار
تا نباید عنان به دیو سپرد
متفکر همی بباید زیست
متحیر همی بباید مرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş