شمارهٔ ۷
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
ببند ای دل غافل به خود ره گله را
زیان بس است ز مردم ببر معامله را
فراخنای جهان بر وجود من تنگ است
تو نیز تنگ تر از این مخواه حوصله را
دل تو ز آهن و من ره بدان از آن جویم
که راه آه نکردست وصل فاصله را
شدند ده دله و اجنبی پرست منم
که می پرستم ایران پرست یکدله را
تو ای دویده به وادی رنج بهر وطن
به چشم من بنه آن پای پر ز آبله را
به هیچ مملکت و ملک این نبوده و نیست
به دست گرگ شبانی رها کند گله را
مراست رأی کز این بعد انتخاب کنند
وکیل خولی و شمر و سنان و حرمله را
اگرچه دختر فکر تو حامله است عارف
بگو مترس و ببین مردهای حامله را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş