شمارهٔ ۱۸
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
شانه بر زلف پریشان زده ای به به به
دست بر منظره جان زده ای به به به
آفتاب از چه طرف سر زده امروز که سر
به من بی سر و سامان زده ای به به به
صف دل ها همه بر هم زده ای ماشاءاله
تا به هم آن صف مژگان زده ای به به به
صبح از دست تو پیراهن طاقت زده چاک
تا سر از چاک گریبان زده ای به به به
من خراباتیم از چشم تو پیداست که دی
باده در خلوت رندان زده ای به به به
تو بدین چشم گر عابد بفریبی چه عجب
گول صد مرتبه شیطان زده ای به به به
تن یک لایی من بازوی تو سیلی عشق
تو مگر رستم دستان زده ای به به به
بود پیدا ز تک و پوی رقیب این که تواش
همچو سگ سنگ به دندان زده ای به به به
عارف این گونه سخن از دگران ممکن نیست
دست بالاتر از امکان زده ای به به به
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş