شمارهٔ ۷۴ - بار فلک
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
غم هجر تو نیمه جانم کرد
کرد کاری که ناتوانم کرد
زیر بار فلک نرفتم لیک
بار عشق تو چون کمانم کرد
ضعف چون آه سینه مظلوم
دگر از هر نظر نهانم کرد
نیست باقی جز استخوان غم عشق
عاقبت صاحب استخوانم کرد
به تصور نیارم آنچه که آن
به تصور نیاید آنم کرد
دست پرورده مرا گیتی
دست دستی بلای جانم کرد
دل چون موم نرم من به تو ای
سنگدل باز مهربانم کرد
بس که بدبین بود دل از چشمم
به دو چشمت که بدگمانم کرد
یار بد داد امتحان صد بار
با وجودی که امتحانم کرد
نیست عارف به از سکوت به من
آنچه می خواست دل زبانم کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş