شمارهٔ ۷۹ - دوخا محمد و عارف
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
ابرویش تا رقم قتل من امضا می کرد
مژه این حکم برون نامده اجرا می کرد
به چه حالی که دل سنگ به حالم می سوخت
چشم خونریز وی این حال تماشا می کرد
قدش از هر قدمی فتنه به پا می انگیخت
لبش از هر سخنی مفسده برپا می کرد
همه در واهمه این مردم از آن مردم چشم
این همه همهمه یک بی سر و بی پا می کرد
از در دیده هرکس که گذر کرده هنوز
دور از دیده نگردیده به دل جا می کرد
هر دلی را که شدی خیل خیالش داخل
محو چون داخله مملکت ما می کرد
من به هر شاخی از این باغ ز بیداد محیط
آشیان بستم از آنجا پر من وا می کرد
کار رسوایی دل بین که مرا در نظر
کشوری این همه رسوا شده رسوا می کرد
تلخ کامی من از زندگی این بس که دلم
شهد آسودگی از مرگ تمنا می کرد
پیش از آنی که زند سبزه سر از خاکش کاش
دل عارف هوس سبزه و صحرا می کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş