شمارهٔ ۳۰ - جور!
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
جور این قدر به یک تن تنها نمی شود
گویی اگر که می شود حاشا نمی شود
ظالم تر از طبیعت و مظلوم تر ز من
تا ختم آفرینش دنیا نمی شود
ای طبع من ز زشتی کردار روزگار
گویا دگر زبان تو گویا نمی شود
گویند گریه عقده دل باز می کند
خون گریه می کنم دل من وانمی شود
بنیانم اشک دیده ز جا کند ای عجب
کاین سیل کوهکن ز چه دریا نمی شود
با درد هجر ساخته در چنگ غم اسیر
کاری به نقد ساخته از ما نمی شود
نام تو گشته ورد زبانم ولی چه سود
شیرین دهن به گفتن حلوا نمی شود
رجعت اگر دوباره کند ز آسمان مسیح
دردی است درد من که مداوا نمی شود
خاک تمام عالم اگر من به سر کنم
در خاک رفته من پیدا نمی شود
از بعد مرگ یار ز من گو به زندگی
دیگر سلوک ما و تو یک جا نمی شود
عارف چنان ز ماتم عبدالرحیم خان
گشته است بستری که دگر پا نمی شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş