شمارهٔ ۳۱ - خیال عشق
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
خیال عشق تو از سر به در نمی آید
ز من علاج بجز ترک سر نمی آید
الهی آنکه نبودی نهال قد بتان
که جز جفا ثمر از این شجر نمی آید
وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن روی
که بوی مهر ز جنس بشر نمی آید
برفت دل پی تفتیش کار یار و رقیب
دمی بایست که دل بی خبر نمی آید
چه حیله کرد زلیخا به کار یوسف مصر
که این پسر به سراغ پدر نمی آید
تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امید
که از نژاد ستم دادگر نمی آید
سروش گفت چو عارف سخنور استادی
نیامده است به دوران دگر نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş