شمارهٔ ۳۶ - یاد وطن
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
هر وقت ز آشیانه خود یاد می کنم
نفرین به خانواده صیاد می کنم
یا در غم اسارت جان می دهم به باد
یا جان خویش از قفس آزاد می کنم
شاد از فغان من دل صیاد و من بدین
دلخوش که یک دلی به جهان شاد می کنم
جان می کنم چو کوهکن از تیشه خیال
بدبختی از برای خود ایجاد می کنم
شد سرد آتش دل و خشکید آب چشم
ای آه آخر از تو ستمداد می کنم
با خرقه ای که پیر خرابات ننگ داشت
وامش کند به باده من ارشاد می کنم
گه اعتدال و گاه دمکرات من به هر
جمعیت عضو و کار ستبداد می کنم
با زلف یار تا سر و کارم بود چه غم
بیکار اگر بمانم افساد می کنم
من بی خبر ز خانه خود چون سر خری
بر هر دری که مملکت آباد می کنم
اندر لباس زهد چو ره می زنم به روز
با رهزنان شب ز چه ایراد می کنم
سرشارم هر شب از می و لیک از خماری اش
هر بامداد ناله و فریاد می کنم
درس آنچه خوانده ام همه از یاد می رود
یاد هر که از شکنجه استاد می کنم
شاید رسد به گوش معارف صدای من
زآن است عارف این همه بیداد می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş