شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریایی واعظان دروغی!
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
واعظا گمان کردی داد معرفت دادی
گر مقابل عارف ایستادی استادی
پار در سر منبر داده حکم تکفیرم
شکر می کنم کامروز زان بزرگی افتادی
گر قباله جنت پیشکش کنی ندهم
یک نفس کشیدن را در هوای آزادی
طی راه آزادی نیست کار اسکندر
پیر شد در این ره خضر مرد اندر این وادی
از خرابی یک مشت رنج بر چه می خواهی
تا به کی توانی کرد ز این خرابی آبادی
پنجه توانایی گر مدد کند روزی
بشکنم من از بازو پنجه ستبدادی
کاش یک ترر ز اول شر بوالبشر می کند
تا که ریشه آدم از میان برافتادی
نیکنامی انسان زندگی پس از مرگ است
عارفا به بدنامی خوب امتحان دادی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş